بیست و یکم آذر هزار و سیصد و نود
دسامبر 12th, 2011 § نوشتن دیدگاه
درد
داریم. این روزها همگی درد داریم و از دردی مشترک و پنهان، به خود میپیچیم. نمیدونم که آیا شما هم متوجه این کرختی و نخوت، خماری و بی انگیزگی وحشتناکی که داره روزمرگیمون باهاش کپک میزنه، شدین یا نه؟!
خود من از مرداد ماه به این ور حسابی درگیرش شدم. من کسی بودم که تونستم یه پروژه 9 ماه رو اول همین امسال تو کمتر از 3 ماه جمع کنم ولی حالا حتی نمیتونم یه پروژه ساده مثل یه سیستم جذب نیرو برای شرکت متبوعم رو تو مدت معلوم تموم کنم. بعضی وقتها (به فیلمهای تخیلی ربطی نداره) میگم نکنه که یه دارویی به خورد هممون دادن یا مثلاً تو آب شرب شهر ریختن، یا نکنه با امواج راه دور دارن این کارا رو میکنن یا شاید هم یه چیزی تو هوا پخش کردن که با تنفس اون اینجوری شدیم. نمدونم والا
پ.ن: البته اینجا وجود یک مدیر نفهم و الاخ که از یه آدم نفهمتر و الاخ تر از خودش مثل سگ حمایت میکنه، از همه اون چیزائی که گفتم مؤثرتره.
نهم آذر هزار و سیصد و نود
نوامبر 30th, 2011 § نوشتن دیدگاه
باور اینکه نمام حساب و کتابها، پیشبینیها، انتظارات و دودوتا چارتا کردنهای آدم، غلط از آب در بیاد سخته. زیادی سخته. یه وقتایی هست که به هیچ عنوان دوست نداری بپذیری که شکست خوردی. شکست خوردن معمولاً وقتی اتفاق میافته که تازه میفهمی که شکست خوردی. تا وقتی که باورت نشده،تا وقتی که سوت آخر بازی رو نکشیدن، تا وقتی که ساعت بهت نگفته که بیشتر از دو ساعت از موعد قرارتون گذشته، نمیفهمی که شکست خوردی و خوب معلومه که تلخیش رو هم تازه همون موقعست که احساس میکنی.
دوستانه بهتون پیشنهاد میدم، تا جائیکه میتونین سطح انتظارتون از دیگران رو بیارین پائین. اصلاً انتظارتون رو صفر کنین. انتظار داشتن همون چیزیه که باعث نا امیدی آدمها میشه. به جای اینکه از دیگران انتظار داشته باشین، در یه سطح و موقعیت منطقی (مراقب جو زدگی باشید) انتظارات از خودتون رو برای خودتون بالا ببرین. مطمئن باشین اگر خودتون رو باور کنین از هیچکس و هیچ وقتی شکست نمیخورین.
پ.ن: بدم میاد از این آدمهائی که برای پذیرفته شدنشون تو جمع، حاضر میشن از هر چیزی بگذرن و پا روی هر ارزشی بذارن.
یکم آذر هزار و سیصد و نود
نوامبر 23rd, 2011 § نوشتن دیدگاه
با وجود اینکه صبح زود، تقریباً نیم ساعت زودتر از روزهای دیگه، از خواب بیدار شدم، سرحال هستم. بانو هم سرحاله. اومدیم شرکت و از صبح مشغول روزمرگیهای همیشگی بودم. 2 تا اتفاق جالب امروز در مورد شخصی بود که خودش نا جالب ترین!!! آدم زندگیم هست. اولیش صحبت خانوم «ک» بود درباره رفتارشناسی که روی «الف» (آقا هست اما من حالم بهم میخوره از اینکه آقا خطابش کنم) انجام داده بود و وقتی که تو یه بحث کوتاه با من در موردش صحبت کرد، به نظرم اومد که این صحبتها همیشه جلوی چشمم و توی گوشم بوده اما هیچوقت از دیدگاه خانوم «ک» ندیده بودمش. به همین دلیل هم به نظرم کاملاً درست و قابل قبول بود. دومیش هم خوندن کتاب «بیشعوری» بود که اونم از طرف همین خانوم برام فرستاده شد. البته بانو قبلاً این کتاب رو خونده بود و برام ازش تعریف کرده بود. واسه همین هم خیلی مشتاق خوندنش بودم.
باز هم بابا حالش خرابه، بیشتر از 48 ساعت میشه که نخوابیده. حسابی به خودش میزنه اینروزها. منم جای اون بودم بهتر از این نمیشدم. حال خوبم وقتی که عصری پام رسید به خونه و بابا رو تو اون حال دیدم تبدیل شد به یه افسردگی حاد همراه با یه اضطراب شدید. بهانه گیریهای بانو، دغدغههای خرید خونه، مشکلات شرکت و … همگی سعی دارن که من رو از پا بندازن. یکسال پیش با بیشعوری تمام میگفتم که «من کم تمیارم» ولی حالا … نمیدونم خسته شدم یا از اثرات خوندن اون کتابه